عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلمات شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلارام و تسلی و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادی حراج کنی
رنج تخفیف دهی
مهر ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری را ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
یکی با پیش سلامی! در اول صبح
یکی با پوزش و پیغامی با رهگذری با دوستی
یکی با خواندن و نوشتن دکلمه ای پر احساس
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است...
" دکتر مجتبی کاشانی "
۱۳۸۷/۹/۱
یک سال گذشت از شروع عاشقی کردنهای متفاوتم
فقط یک سال گذشته ...
ومن...
هزار حرف نگفته...
هزار کار نکرده...
هزار کاش و اگر...
من اشک سکوت مرده در فریادم
داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را که برد از یادم ؟
به همین سادگی تموم شد...
شب قدر نوزدهم ، پر از عطرعاشقی بود ، شب قدر نوزدهم را دیگر گونه تجربه کردیم، شب قدر نوزدهم ما در گهنم فراموشی گذشت، در محله ای که دروازه ای بود برای ورود، دروازه ای برای آغاز، آغاز دیدن؛ آغاز بودن؛ آغاز رهایی ، رهایی از دغدغه های روزمره و آگاهی های سطحی ، شب قدر نوزدهم تجربه نبود ، معجزه بود ، معجزه ای به نام بودن، حضور.
احرام بستند عده ای عاشق در کوچه ای سوخته ، در مقابل دری سوخته ؛ خانه ای ویران ، احرام بستیم و فریاد زدیم ؛ لبیک... اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک... لبیک ... این خانه ویران است که میرساندت به کعبه دوست ، این شهر سوخته تو اگر نجات یابد ، اگر پایه هایش از ایمان باشد و عشق ، کم از کعبه نیست ، که ابراهیم کعبه را با عشق بنا نهاد ، با ایمان ، با نور ، با عزم راسخ ، این محله ، این کوچه ها شب گذشته عظمتی را دیدند ، عظمتی به نام اتحاد ، زنجیری که نه برای اسارت که برای رهایی بر در تک تک خانه های ویران آن محله رفت ، زنجیری برای رهایی ، زنجیری پر از عشق ، پر از انسان ، پر از بیداری ، پر از نور ، کلمات که به اسارت در بیایند ، سخن گفتن آسان است ، امان از زمانی که کلمه ای برای بیان شکوه نیابی ، برای شکوهی که آن زن تنها و فنا شده از پنجره خانه اش دید ، زنی که عمری تنها بوده و یاریگری نداشته ، اینک جمعی عظیم با عظمی راسخ و قدومی استوار به یاری اش آمده اند ، بی اینکه بخواهد ، حیرت در چشمان خسته اش کاملا پیدا بود ، در آن تاریکی ...نه تاریکی نبود ، دیشب آن محله پر از نور شد ، دیدم دستانی را که شاید تا لحظاتی پیش زندگی را معامله میکردند ، چگونه به آسمان بلند بود ، دیدم کودکی هایی که حیران از اینهمه یاریگر در کوچه پرسه میزدند ، دیدم ...
قدر نوزدهم قدری بود پر عظمت ، نماز این قدر نمازی که نیتش نجات بود و رهایی ، نمازی که سجاده اش کیسه های نور بود ، نمازی پر از شکوه ، کلمات حقارتشان را به رخ میکشند ، عظمت این شب را تنها باید میدیدی ، شنیدن این شکوه مانند دیدن نیست ، فریادی که می گفت " الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور " فریادی که " ناس " می خواند ، فریادی که " قدر" می خواند و " حمد " ؛ فریادی که می گفت : " به ما بپیوندید " فریادی که "بسم الله الرحمن الرحیم " را چنان با ایمان می گفت که تو نیز بر آن میشدی که با ایمان آغاز کنی ، بدون لحظه ای تردید ، نوزدهمین قدر بسم الله بود برای عشقبازی ، توشه ای برای یک عمر، قدر نوزدهم ما قدری بود پر از نور و حرکت ، نه در خفا بر گناهانمان ضجه زدیم ، نه برای آمال کوتاه و بلندمان تا سپیده ناله سر دادیم ، قوی و استوار رفتیم که فساد نباشد ، فقر نباشد ، تن گل بانوی ایثار شهرمان تکه تکه معامله نشود ، قدر نوزدهم ، قدر بیداری بود ، قدر نوزدهم خود بیداری بود ، حج بود ، بی شک حج بود ، بی شک احرام بستیم ، بی شک طواف کردیم ، ولی نه در خانه ای که در آن خونی ریخته نشده ، بلکه در خانه ای که انسان در آن خونها ریخته، خانه ای که گورستان یک عمر مردگی بود ، خانه ای سوخته...
دهمین آیین "کوچه گردان عاشق"
پنج شنبه - 19 شهریور - ساعت 20
فرهنگسرای بهمن - تالار شهید آوینی
او کشتی را برای خودش نساخت و چقدر دردناک بود که از برایش که 900 سال به انتظار طوفانی نشیند و یا که 900 سال زود تر از طوفانی به دنیا بیاید و یا که طوفانی به حرمت موهای سپید او 900 سال صبر کند و خلقان را نگیرد.
او کشتی را بهر خود نساخت که اگر می ساخت در سده اول زندگی اش آن طوفان را طلب میکرد و تا او را بر دست گیرد و حقانیتش را به همدورگان و همزادگان اش اثبات کند . و او را چه نیاز بود در اصرار 900 ساله ای که ترتیب دیوانه گفتن او را بیشتر می کند . او را چه اصرار بود؟ این سئوال زمانی جواب پیدا می کند که بدانی آن پیر نبی برای چه میان خلقان شد و چرا در حاشیه آن شهر در بین بریدگی تپه ها ، آن کشتی را ساخت ؟!
… و حال نوح نبی را ببین که در میان آدمیان آن دوران می گردد که هر کدام را فخری است و می گوید منم مردی تنها با یک کشتی. آدمیان که بعضی هاشان به هنر مند بودن ، به خلاق بودن و به کشتی ساختن ، دل خوشند . آدمی دیگر منصب قضا و قانون دارد و دستی را به مصلحت اجتماع می برد . آدمی که زخم از جان دگری برمیدارد و آدمی دیگر و آدمی دیگر و این همه را بهایی است . سکه هایی رایج در میان مردمان .
اما در میان این آدمیان چیزی نیست که باید باشد و نوح از آنان می خواست : که اگر هر روزتان را به منصبتان می گذرانید ، اگر هر روز کشتی های کاغذی کوچک تان را به آب می اندازید ، ساعتی هم برای ساختن کشتی من بگذارید که رها شده در میان دشت برای نسلان شما ، آفتاب سوخته می شود .
نوح نگران ایشان بود و ایشان غیر از خود نگران هیچ کس نبودند . هر کس می گفت اگر طوفان شود ، کوهی می یابم و بر آن میگریزم . آن دیگری که پای دویدن بر صخره ها را ندارد ، اگر آن پایین بماند مرا دردی و غمی حاصل نمی شود .
گذرگاه پیامبران همین است ، عمری را گذرانده اند ، عمرهایی را گذرانده اند برای آنکه روزی ، روزگاری کسی در طوفان بر کشتی اطمینان بنشیند و خدای ناکرده ، بر پای اش از دویدن بر صخره ها ، زخمی ننشیند.
او برای چه می ترسید و ما برای چه ؟ او آن گوشه برای خلقان می ترسید و ما این گوشه تنها برای خودمان . او یک کشتی ساخت و بر آن در میان جفتان حیوانات و مومنانش نشست و رفت و ما هزاران هزار کشتی ساختیم در حالی که با تردید ، هیچکدام شان را کامل نکردیم و در هزاران هزار طوفان غرق شدیم و مردیم ....گذرگاه پیامبران این است ، یک کشتی بسازیم برای عالمی ، نه به خاطر عالمی ، نه برای خود و نه برای هزاران هزار خودی که در خانه دل ما وجود دارد ....
گذرگاه پیامبران وجود دارد . پیامبر شدن در این زمانه همین است که راهنما باشی مردم از کشتی های کوچکشان به سوی کشتی بزرگ . از خود پرستی ها ی بی شمارشان به سوی دگر پرستی ، به سوی مهر ، به سوی عشق به همنوع ، به سوی ساختن آینده ، به سوی فکر برای نوزادان آدمی که قرار است بر این کره خاکی جرعه آبی خورند و نانی به کف آرند ....
هر کداممان نه آواره نگاه به خدایی باشیم و نگران از بندگی و بردگی در مقابل او ، بلکه خدایی باشیم آواره و نگران دیگران چون نوح نبی و با عشق بر هم بیاویزیم و هر کس به خاطر کس دیگر ، گوشه ای از این کشتی بزرگ را بسازیم . آن وقت اگر طوفان شود ، حتم بدان من بر صندلی که او ساخته است ، می نشینم و او بر صندلی امن من . من برای او هستم و او برای من ، عاشق وار و معشوق وار ، خالق وار و مخلوق وار ، جرعه ای من خدای اویم و جرعه ای او خدای من ، جایی من خالقانه او را بر اریکه نجات و امن می نشانم و جایی او خدای وارانه ، بر اریکه دست ساز من مینشیند . نگاه کن ، دنیا چه زیبا می شود و چه زیبا ما آزادانه ، آزادگی را می توانیم در خود و دیگران راهبر شویم
گذرگاه پیامبران - شارمین میمندی نژاد
پيمان عاشقان
آييني ديگر از جمعيت امداد دانشجويي – مردمي امام علي(ع) در شب قدر
در نواحی تاریک این شهر مردی ، شبانه کوچه به کوچه پرسه می زند و یتیمکان را به خیال طلوع صبح در جان هاشان ، پدرانه می نوازد . مردی که با برآمدن آفتاب و به هنگامه غروب ، آسمان از رنج بی کرانه اش ، به خون می نشیند و همه ناممکنات عالم ، از اراده اش به ستوه می آیند .
چهره اش غریب ترین چهره ایست که برای حقیقت قیام کرده و هرگز به تصور نمی آید که ابعاد جسمش ، چه روح معذب عظیمی را حبس کرده و چه آتش های فراخی را پنهان داشته . . .
اما دوست من !
مبادا بیندیشی که مرد قصه ما ، در فلسفه ای حیرت آور و عرفانی اساطیری و دردی خیالی غرقه شده و سر در معنایی اهورایی فرو برده و اندوه جانکاهش ، سببی دارد که دست فهم ما از آن کوتاه است ! مبادا ! . . . این تصور را از ذهنت پاک کن ! زیرا که ساده ترین حرف ها و تلخ ترین و در دسترس ترین واقعیت هاست که ابرمرد ما را شب ها پس از ساعت ها آوارگی دردمندانه در کوچه های غبار گرفته ، با زانوان لرزان و قلبی تکه تکه ، به ناله های جانسوز بر سر چاه می کشاند . . .
دعایی بر سر چاه:
" خدایا !
مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید ! " *
همه آن چه که آن روزگار ، علی (ع) را حیران و رنجور می ساخت ، امروز نیز هست و چه بسا با شدتی سوزاننده تر. . . آری ! جهنمی که برای گناهکاران در جهانی دیگر و ساخته دستان خدا فرض کرده بودیم ، امروز با دستان ما انسان ها در همین جهان تجلی یافته است . . . منتها برای بی گناهان و معصوم ترینان ! برای کودکان و دردمندان اجتماع !
- اعتیادی که گستردگی اش دیگر فقط در سطح شهرها ، بر لب جوی ها و گوشه خرابه ها نیست ، بلکه حلق کودکان سه ماهه را نیز تسخیر کرده است ( پدرانی که با دود دادن ، فرزندانشان را خواب می کنند ! ) .
- محلات فقر زده و خاکسترنشینی که گویا باید باشند و مثل حقیقتی علمی – چون وجود اکسیژن در هوا – وجودشان را پذیرفته ایم . نکبتی که گویا با تصمیمی از عمق ناخودآگاهمان ، به عنوان تقدیر همنوعانمان در نظر گرفته ایم .
- و . . .
صفات و کردارها و واقعیاتی که به عرصه زندگی جمعی ما هجوم آورده اند و رواج روز به روزشان ، دم به دم قربانی می گیرد . به راستی برای فروپاشی یک قوم و ویرانی یک ملت ، چه چیزهای دیگری باید اتفاق افتد
و آیا امروز نباید با تعهدی عاشقانه و محبتی برادرانه ، برای ساختن دوباره و اصلاح نازیبایی ها ، کوششی مستمر آغاز کنیم ؟
می توان در شب قدری که در پیش است ، بیعتی با پیشوای دردمندان داشت و این آغاز را ثبت کرد . جمعیت امداد دانشجویی – مردمی امام علی (ع) سالهاست که در شب نوزدهم ماه رمضان پیمانی با مولا علی می بندد و از همه رفتارها و منش هایی که سقوط جامعه را در پی دارد ، اعلام بیزاری می نماید .
بر این حجم تیرگی ، باید با نوری قوی تر و جمعیتی فزون تر تابید :
بنابراین امسال تصمیم گرفتیم این آیین را با شیوه ای متفاوت تر اجرا نماییم و در سطحی وسیع تر اطلاع رسانی کنیم .
در تمامی دنیا مرسوم است که سازمان های غیردولتی ( NGO ها ) ضمن شناسايي و اطلاع رساني دقيق اجتماعي به عموم مردم و با استفاده از ظرفيت هاي قانوني تعريف شده خود ، به كوشش جهت رفع يا كاهش معضلات ياد شده مي پردازند . شايد در جامعه ها بسياري از افراد نسبت به معضلات اجتماع و شرايط حاد آن آگاهي كافي داشته باشند ، اما بديهي است اين افراد پراكنده وهدف مثبت و سازمان يافته ايي ندارند ، هر اطلاعات و انگيزه داشته باشند ، قادر به ريشه كني يا كاهش شدت هيچ معضلي در سطح كشور نيستند ، مگر زماني كه به صورت جمعي با مسئله برخورد كنند و آگاهي ها و تجاربشان را ضمن يك كار گروهي هدفمند اجتماعي ، به تبادل گذارند . اين آيين بيعت كه با توجه به فرهنگ جامعه ايراني در ماه مبارك رمضان توسط مؤسس جمعيت طراحي شده و سال ها ست كه برگزار مي شود ، كوششي نوين براي ايستادن مردم در كنار هم ، جهت رفع معضلات اجتماعي است . بدين شكل كه در يك روز خاص ( نوزدهم ماه رمضان ) همه كساني كه دلي نگران و انديشه ايي فعال دارند در زمينه رفع معضلات اجتماعي دارند ، گرد هم جمع مي شوند و براي آغاز حركتي آگاهانه ، در عرصه اجتماع خود ،هم پيمان مي گردند .
چگونگی اجرا :
چه می خواهیم ؟
اجتماعی عظیم در یکی از مناطق محروم ، با هدف بیعت با مولا علی (ع) ، به عنوان نماد مهر و رحمت براي بشریت ، عقلانیت و راستي ، با حضور آسيب ديدگان اجتماع ( كودكان كار و خيابان ، زنان سرپرست خانوار محروم و .... ) دانشجويان ، اساتيد دانشگاه ، اقشار گوناگون مردم و اعضاي جمعيت و غيره ...
1- برگزاري نماز در اعتراض به اعتياد فراگير ، محله هاي فقر زده ( و به حال خود رها شده ) ، سوء استفاده از كودكان ، تن فروشي اجباري و همه پلیدی های دیگری که هر جامعه را به سقوط و تباهی کامل می کشاند .
2- قرائت متن بيعت و پيمان با حضرت علي (ع) با اين مضمون كه با معضلات اجتماع سازش نكنيم و در جهت رفع آن ، هر روزه بكوشيم
3- امضاي متن بيعت توسط حضار
نكاتي درباره مراسم بيعت :
الف – هر يك از حاضران ، فانوسي به دست خواهند داشت كه نمادي است از تلاش براي زدودن تاريكي هاي جهل و افزودن بر نور بيداري و اشاره دارد بدين امر كه حجم تيرگي بسيار گسترده است و بايد تمام شهر فانوس بيداري شان را به دست گيرند ( هر فردي مسئول است و بايد در بيدارسازي بكوشد ) تا بتوان بر مشكلات و مصائب اجتماع پيروز شد .
ب – همه حاضران پوشش آبي رنگ خواهند داشت . رنگ آبي از بدو تاسيس جمعيت امداد دانشجوي – مردمي امام علي(ع) ، به عنوان نماد دگرخواهي و عشق به همنوع ، در تمامي طرح ها و آيين هاي جمعيت استفاده مي شود .
پ – جمعيت به عنوان نهادي مستقل ، غيرسياسي و غيردولتي ، تنها در زمينه مسائل اجتماعي فعاليت مي نمايد و آيين بيعت نيز با اهدافي بشر دوستانه و كاملا اجتماعي برگزار مي شود ؛ لذا در اصل برنامه و در حاشيه آن ، هيچ گونه جانبداري از جريانات سياسي جاري ، جايي نخواهد داشت و جهت حفظ جايگاه اجتماعي و چارچوب منطقي و علمي طرح ، هر گونه فعاليتي فراتر از حدود مراسم ، مورد تاييد هيئت مديره جمعيت امداد دانشجويي – مردمي امام علي و هيچ يك از اعضاي آن نمي باشد و به طور كل از شأن فرهنگي و اجرايي طرح ، خارج است ؛ علاوه بر اين ، چنين حركاتي ، مشي نخستين جمعيت را كه ايجاد همگرايي در اقشار مختلف و آراي گوناگون جامعه ، جهت رفع معضلات اجتماع مي باشد را نفي خواهد كرد .
* دعايي از دكتر علي شريعتي
ملاصدرا می گوید;
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
* اینکه بعد از یک سال خودتو مرور می کنی و می بینی امسال رو هم مثل سالهای دیگه گذروندی بدون اینکه کار مؤثری انجام بدی ، "میبینی رفتی به باد "
* اینکه بیبینی اطرافیان تمام تلاششون رو کردن تا آب تو دلت تکون نخوره و تو باز هم غرغرت به راهه که ... از خجالت آب میشی و می مونی با نگاه مهربونشون که هیچوقت گله رو توش ندیدی چی کار کنی ؟
* اینکه ببینی تنها چیزی که امسال به داشته هات اضافه شده کلی دل شکسته س که خواسته و نا خواسته از کنارشون و گاهی از روشون رد شدی ، گاهی که باید میگفتی و نگفتی ، گاهی که باید میبودی و نبودی ، گاهی که باید میدیدی و ندیدی ، گاهی باید حامی میشدی ، گاهی یه مهربونی ساده که فقط از دست تو بر میومد ودریغش کردی ، باز روزا و شبای زخمی ت از جلوی چشمات رژه میرن و تو به جز تماشا کاری از دستت ساخته نیست ، می فهمی که تو یه گردباد فقط دور خودت چرخیدی
* اینکه فقط یه شمع به شمعهای روی کیک اضافه شده بدون اینکه توی این دنیا حتی به اندازه نور یه شمع تأثیر گذاشته باشی میبینی که بدجوری رفتی به باد
* اینکه ببینی یه سال دیگه از عمرت گذشته و تو فقط داری دور خودت می چرخی وخودتو سرزنش میکنی و یه بغض مبهم هم همراهته ، از به باد رفتنت مطمئن میشی
* اینکه به نیمه راه برسی بدون اینکه به هدفی رسیده باشی، بدون اینکه انگیزه ای برات مونده باشه ، بدون اینکه بخوای حتی برای قدم بعدی امیدی پیدا کنی ، میبینی خیلی قبل ترا به باد رفتی بدون اینکه بفهمی
* اینکه میخوای بری و نمی دونی کجا؟ می خوای بمونی و نمی دونی چرا؟ می خوای بگی و نمی دونی چی؟ می خوای ... اونجاست که "جشن تولد تو باز مجلس عزاس"
پ.ن : ای کاش امشب به اندازه صد تا یلدا فرصت داشتم برای جبران سالی که رفت ولی حیف که ما با "ای کاش..." فقط جمله های خوشگل میسازیم ...

ماجرای تلخ درختهای بائوباب یکی از بخشهای پر مفهوم کتاب شازده کوچولو ست ، درختهایی که اگه یه دستی بگیریمشون دردسر ساز میشن ، "بائو باب پیش از اینکه بزرگ بشود یک درخت کوچک است " بوته ی بائو باب کاملا شبیه بوته ی گل سرخه و تجربه زیادی می خواد که این دو رو از هم تشخیص بدی ، شاید مجبور شی چند بار سیاره تو از دست بدی تا بتونی تشخیص بدی که کدوم بوته بائو باب میشه و کدوم بوته گل سرخ ، ولی مهم اینه که با حوصله و دقت این دوتا رو که خیلی هم شبیه هم هستن از هم تشخیص بدی ، و اونی رو که ممکنه تبدیل به یه بائو باب دردسر ساز بشه از ریشه بکنی، که "اگر دیر بجنبی دیگر نمی توانی شرش را بکنی . تمام سیاره را میگیرد . با ریشه هایش ان را سوراخ می کند . و سیاره اگر خیلی کوچک باشد و بائو باب ها اگر خیلی زیاد باشند سیاره را می ترکانند ." بائو باب ها درختان عجیبی هستن اگه بهشون مجال بدی انقدر بزرگ میشن که یه روز بیدار میشی میبینی که همه جوره باید تسلیم این بائو بابها بشی ، نه دیگه ریشه هاشون قابلیت از بین رفتن دارن و نه می تونی بهشون غلبه کنی ، مجبوری که تسلیم بشی
یه وقتایی تو سیاره کوچولوت یه گیاه رشد می کنه شبیه یه گل سرخ زیبا ، بهت لبخند میزنه و صبح بخیر میگه ، و تو خوشحال میشی از اینکه سیاره کوچولوت حالا میزبان یه گل شده که با زیبایی تمام داره رشد می کنه ، حتی تصور این که ممکنه این بوته یه بائو باب وحشتناک باشه به ذهنت خطور نمی کنه ، هر روز باهاش همنشین میشی به امید روزی که عطرش مشامتو نوازش بده ، کمی که میگذره و ریشه های گل به ظاهر زیبات حسابی تو خاک سیاره ت جا خوش می کنه ، چهره بوته ی گل تغییر می کنه ، ساقه های ظریفش تبدیل میشه به تنه زمخت یه درخت به اسم بائو باب ، و به سرعت رشد می کنه ، حیرت تمام سیاره تو میگیره ، تمام رویاهات نقش بر آب میشه و می بینی که این درخت بائو باب داره تمام سیاره رو میگره و تو هیچ کاری ازدستت بر نمی آد جز تماشا ، از هر راهی که میری به بن بست می خوری ، سیاره ت کوچیک تر از اونه که بخواد با ریشه های بی رحم و قدرتمند بائو باب بجنگه ، ریشه های بائو باب حالا دارن بهت نیشخند می زنن ، و تنه قطورش هر روز قطور تر میشه ، و تو تازه به اشتباهت پی میبری ، ولی دیگه دیر شده ، حالا دیگه حتی به بوته های گل سرخ هم اعتماد نداری ، حالا هر گیاه تازه روئیده ای رو بائو باب میبینی و از ریشه می کنی شون، سیاره ت ظرف مدت کوتاهی از بین میره و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی ، یه تجربه تلخ جدید برات رقم خورده ، تا دیگه به هیچ بوته ای اعتماد نکنی.
"بچه ها ! درخت های بائوباب رو یک دستی نگیرید "
پ.ن : این متن رو نوشتم تا مثل اگزوپری : " دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدتها پیش مثل خود من از کنارش گذشته اند بی آنکه ان را بشناسند ."
پ.ن : شاید بگید این چه متنی بود که نوشتی؟ ولی جوابش ساده ست مثل جواب اگزوپری : وقتی این متن رو می نوشتم "از فکر ضرورت ِ چاره جویی به هیجان آمده بودم "
شبامون آیه بیداری شدن
روزامون ساکت و تکراری شدن
همه در ها رو به دیوار وامیشه
لحظه ها لحظه بیزاری شدن
نگا کن از اون بالا
با تو هستم ای خدا
چرا با هم یکی نیستن آدما ؟
چرا دیوار ِ بلند ِ بین ما ؟
چرا چرا؟ چرا چرا؟
هوا مسمومه و ماتم میاره
واسه موندن دیگه جایی نداره
چرا چرا؟ چرا چرا؟
آسمون رنگ گل لاله گرفته
مهربونی ره صد ساله گرفته
جای شادی رو دیگه ناله گرفته
چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
۶شهریور ۱۳۳۵
۱۷مرداد ۱۳۸۳....
به یاد حسین پناهی
شاعرِ عاشقِ نقاشِ ایلیاتی با لهجه دوست داشتنی و کودکی های معصومانه اش
شاعری که بارون همه چیز و همه کسش بود
ادامه مطلب...

